محمد طاهای عزیزم

سلام

دیروز طاها و مادر و خاله سمانه رفته بودن امام زاده من هم موقع برگشتن رفتم پیش اونا . طاها از اون طرف خیابان منو دید و صدا كرد . خاله میگه تو امام زاده قران اورد تا من بخونم. بعد هم یه كلوپ دید و گفت برام سی دی عصر یخبندان را بخر از اونجائیكه روز قبل ماداگاسكار را خریده بودم بهش گفت نه بعد قهر كرد و كنار مغازه نشست و به ما گفت برید . خلاصه براش خریدم البته حاج زنبور عسل را.

تو راه خوابش می اومد و گفت بغلش كنم تا ایستگاه تاكسی بغلم بود . همینكه رسیدیم خونه مادر بیدار شد . شب هم باهم كباب درست كردیم . طاها جون می ریخت تو قالب ستاره ای و من هم می ذاشتم تو تابه . حتی خودش پشت و رو میكرد . بعد هم میوه ها را تو ظرف ریخت . گوجه و خیار ها راشست و من سالاد درست كردم . و یه عالمه كباب خورد. می گفت من اون كبابی را كه رو اتیش درست می كنید بیشتر دوست دارم.خلاصه دیشب خیلی به من كمك كرد.

گفت مامان وقتی من تو خیابان قهر كردم اون اقایی كه داشت عكس می فروخت گفت برو پلیس می اید.بهش گفتم تو امام زاده دعا كردی گفت بله برای امام حسین . خیلی اما حسین را دوست داره . می گه الان محرمه نباید اهنگ گوش بدی امام شهید شده. امشب شب یلداست قراره (دختر عمو )شیرین بیاد خونه ما طاها انو خیلی دوست داره براش ژله درست كردم تا امشب باهم بخوریم . شب یلدا همگی مبارك.



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 آذر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

سلام

دیروز برای طاها جون گوجه و خیار خریدم خیلی دوست داره . وقتی رسیدم خونه مادر، داشت بازی می كرد فقط خودش و مادر و سنا خونه بودن و تا منو دید گفت مامان خیلی دلم برات تنگ شده . نهار هم نخورده بود براش سالاد درست كردم و با لذت نهارش را خورد. مدام می رفت تو اتاق سنا بهش گفتم سنا بیدار میشه بیا بیرون . گفت می خوام رامپ( لامپ)را روشن كنم تا نترسه.

وقتی خواستیم بریم خونه نمی اومد می خواست با سنا بازی كنه . سنا هم لباسش را اورده بود تنش كنم می خواست با ما بیاد .طاها می گفت سنا را ببریم خونه خودمان گفتم سنا شیر می خوره و دستشویی داشت چكار كنیم . گفت تو شیشه اش شیر بریز و مای بی بی كنش. همیكنه خواستیم بریم مامان سنا اومد . طاها جون همچنان گریه می كرد . راضیش كردم و رفتیم یه بستنی هم خریدم .وقتی خواستم تو بینیش قطره بریزم اصلا گریه نكرد و پسر خوبی بود و میخندید.

شب اسباب بازی هاش را اورد و گفت بیا مغازه بازی كنیم . قیمت همه اسباب بازیهاش هم هزار تومان و هشت تومان بود. بعد گفت مامان تو تلفن بزن به من و بگو چی می خوای من هم برات میارم . مثلا ادای ادامهای خواب الود را در می اورد :بله چی می خوایی خمیازه هم میكشیدو...

بابا ایرج كه اومد براش هندوانه خریده بود و طاها هندوانه را بغل كرد و گفت یا علی و گذاشت تو كامیونش بعد هم از روی هندانه میپرید كه خورد زمین و به شدت دستش درد گرفت گریه كرد بهش اب قند دادم و اسپند دود كردم تو همون حال می خواست مسواك هم بزنه .

راستی گاهی وقتا به نكته ای خیلی ریزی كه من می گم توجه می كنه .

هندانه



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 27 آذر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

سلام

دیروز جمعه بود من و طاها رفتیم خونه مادر . دایی بهرام اونجا بود من و طاها و خاله سمیه و سنا و بابایی را برد بیرون رفتیم مغازه دایی بهرام اخه واسه طاها جون تخت درست میكنه رفتیم ببینیم. بعد هم برای طاها اب میوه خرید .طاها هم دایی را بوس كرد.

بعد از ظهر رفتیم خونه خودمان .  دائم  میگفت بریم پارك هرچی بهش گفتم هوا سرده می گفت هوای سرد هم میشه بری پارك .  گفتم ماشین نیست كه برگردیم خونه گفت به بابا زنگ بزن بیاد دنبالمان. بعد هم طاها خوابید وقتی بیدار شد گفت مامان به خاله سمانه بگو بیاد خونه ما. خاله كه اومد رفت تو اتاقش و با خاله بازی كنه . البته قبلش با خاله سمانه دعوا كرده بودن .

موقع خواب هم كتابهاش را اورد و براش خوندم .



نوشته شده در تاريخ شنبه 26 آذر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

سلام

دیروز برای طاها جون یه ماشین خریدم .از خانواده ماشینهای كوئین خیلی خوشحال شد همش می گفت من امروز پسرخوبی بودم. وقتی با خاله سمیه بازی میكرد ماشینش زیر پای خاله اومد و چرخش شكست وطاها ناراحت شد . براش چسب زدم . وقتی می بینه من سنا را بغل می كنم میگه من از دست شما ناهراهتم (ناراحت).

شب هم بابا ایرج اومد دنبالمان رفتیم خونه .سر راه سنا و مامانش را هم رسوندیم خیلی گریه كرد اونا بیان خونمون . یا ما بریم اونجا . بعد هم بستنی خواست براش خریدیم . شب براش كوكو سبزی درست كردم ولی نخورد گفت من ازن كو كو ها دوست ندارم . طبق معمول كتاب داستانهاش را اورد و براش خوندم .

خیلی خوابم می اومد دیشب زود خوابیدیم . طاها جون گفت مامان بیا روی تشك من بخواب . وقتی خوابیدم گفت برو سر جای خودت بخواب . خیلی زود خوابمون برد.



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 آذر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

سلام

دیروز از صبح فرهان خونه مادر بود تا شب و با طاها بازی میكردن. شب كه خواستیم بریم خونه خودمان طاها نمی اومد . به همین خاطر فرهان بردیم خونه خودمان. دست همدیگه را گرفته بودن رسیدیم خونه با هم بازی كردن بعد از یك ساعت دایی هادی اومد دنبال فرهان .طاها خیلی گریه كرد كه با كی بازی كنه می گفت ما هم بریم خونه مادر . من دلم برای سنا تنگ شده.

شب هم براش كتاب داستان خوندم همه كتابهاش را اورد  پینو كیو . جوجه اردك زشت و....

دیروز به خاله سمیه گفته بود قلبنا (قبلا)  می تونستم برم روی میز نهار خوری ولی الان ماشاء اله بزرگ شدم دیگه نمیشه برم . وقتی تلویزیون را روشن كرد موسیقی پخش می كرد گفت ماه محرمه اهنگ گوش نده.

امروز صبح كه بهش زنگ زدم هرچی خورده  بالا اورده بود  گفت مامان  دیشب كه شیرینی خوردم  اینجوری شدم و خواب بد دیدم یه گربه بزرگ نارنجی كه دنبال مرغا می كرد.



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 آذر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

سلام

دیشب خونه مادر موندیم . طاها به سنا می گفت : اگه شلوغ كنی گوشت را می چولوم ( می پیچونم ) و یكی پس گردنت می زنم. همه بهش خندیدیم

بعد كه بهش گفتم سنا كوچولو یه نازش كن .گفت خوب حالا بیا یه بوست كنم ولی ناز نكنی .

شب كه اونجا بودیم پرستو و مامانش هم اومدن . طاها با پرستو رفته بود تو اشپز خونه و ظرف می شستن . بعد هم توپ بازی كردن .توپ به لپ طاها خورد و گریه كرد و به من گفت مامان برو پرستو را بزن . بابا كه اومد و شام خورد به طاهاجون گفت چی دوست داری برات بخرم اونم گفت اب میوه. یه ذره فندق هم دستش بود و طاها رفته گوشچوب ( گوشت كوب) را اورده بود و میشكست و به بابایی میداد تا بخوره. بعد هم خونه مادر را تمیز كردیم و طاها جارو مزد و لی همه اشغالها را بر میگردون به طرف مخالف و كار منو زیاد میكرد .راستی دیشب گوشی بابایی را برداشته بود بازی میكرد و خاموشش كرده خدا میدونه كجا انداخته مادر  دنبال گوشیه ولی پیداش نمیكنه.



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

سلام

دیروز رفتم هاپیر ماركت آفتاب و برای طاها و سنا شیر و بیسكویت و.. خریدم. رسیدم خونه طاها فورا اومد جلو و پلاستیك خوراكی را از دستم گرفت.

بعد از چند دقیقه رفتیم خونه خودمان. كارتن دامبو را نشان میداد طاها خیلی خوشحال شد .شب كنار بخاری دراز كشیده بود و پاهاش داغ شده بود گفت مامان یه چیز عجیبی شده گفتم چی شده ؟ پام داغ شده .

من رفته بودم حموم . صداش كردم طاها چكار میكنی ؟ گفت مامان تو یخچال یه چیزی نداریم مثلا اب نوشابه . وقتی اومدم بیرون جلوی تلویزیون خوابش برده بود خیلی ناراحت شدم شام نخورده بود . شب كه بابا ایرج اومد شیرینی خریده بود . با صدای بابا طاها بیدار شد اصلا بهونه گیری نكرد زود اومد و شام خورد . بعد براش شیرینی اوردم و یه دونه خورد .

بابا براش فندق خریده بود می گفت سنجاقا ( سنجاب ) فندق می خورن . بعد هم با چكش میزد روی فندق و به من می گفت بخور.

موقع خواب من چشمم را بستم گفت چرا فیلم نگاه نمی كنی ؟ فكرد قهرم . میگه تو كه 24 ساعته قهری

راستی یه فیلم دید كه اسم اقا چنگیز بود می گفت چنگیز یعنی اینكه چنگ میندازه



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 آذر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

سلام

دیروز كه رسیدم خونه مادر ، طاها جون اومد جلو و گفت مامان چی خریدی ؟ سنا كیفم را برداشته بود و دنبال خوراكی می گشت . رفتم براشون خوراكی گرفتم . بعد هم رفتیم خونه تو راه طاها گفت مامان خوابم میاد بغلم كن. تا دم در خونه بغلم بود كمر درد گرفتم  ولی ساعت 11 خوابید. شب هم بردمش حموم .  برای اینكه بهونه نگیره براش شامپو داستان اسباب بازیها را خریده بودم .راستی حسنی قصه ما ( طاها جون) موهاش را كوتاه كرده خاله سمیه برده بود ارایشگاه خودش . طاها می گه وقتی رفتم ارایشگاه خاله كه موهام را كوتاه كنه جغ ( جیغ ) زدمشب كه می خواستم براش پلو زعفرانی درست كنم گفت مامان بزار من تو ظرف برنج بریزم و با پیمانه تو ظرف می ریخت از این كار خوشش میاد.موقعی كه عصبانی می شه میگه كاش من گم بشم اصلا من كهنه شدم منو بندازین تو اشغالی .بهش گفتم تو بهترین پسری اصلا كهنه نشدی.

موقع خواب كتاب داستانهاش را اوردم و براش خوندم. رالف راننده و پنی پرستار و ...

امروز صبح هم بهم زنگ زد و گفت مامان تولدت مبارك.

 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 20 آذر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

سلام

پنج شنبه كه رسیدم خونه شام خونه دایی هادی بودیم دایی بهرام هم بودن طاها و فرهان با هم بازی می كردن بعد هو دعواشون افتاد و طاها جون گریه میكرد می گفت از دست فرهان چكار كنم همش منو اذیت میكنه.

دیروز هم خونه بودیم هرچه بهم گفت مامان بریم خونه مادرنبردمش وقتی می ریم اونجا شلوغی میكنه . صبح كه بیدار شد صبحانه خورد و برنامه فیتیله را نگاه كرد و كلی می خندید. عصر هم خوابید وقتی بیدار شد هوا تاریك بود . به بیرون نگاه كرد و  با عصبانیت گفت بهت گفتم بریم خونه مادر نیامدی حالا هوا تاریك شده.

بعد هم خواستم ببرمش حموم نیامد گفت مامان تو را خدا بی خیالش شو. ناخنهاش را هم نمیذاشت كوتاه كنم گفت اگه ناخونم را بگیری انگشتمو میبری.موهاش هم بلند شده نمیذاره كوتاه كنیم بهش گفت الان شبیه حسنی  قصه شدی موی بلند و......



نوشته شده در تاريخ شنبه 19 آذر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

سلام

دیروز كه رسیدم خونه مادر طاها جون زود اومد و گفت مامان چی خریدی؟ بهش گفتم اول  بگو ببینم پسر خوبی بودی یا نه گفت مادر بهت گفته ؟ سنا خواب بود با سر و صدای طاها بیدار شد . با هم بازی می  كردن یه اسباب بازی برداشته بودن مثلا  توپ بود و شوت می كردن بالا .  میزدن به پنجره.

شب هم موقع خواب هی می خندید  منم از این كارش خنده می گرفت . یه دفعه لپ منو كشید و گفت تپلی موش . نصف شب هم بیدار شد و اب خورد بهش گفتم دستشویی نكنی گفت باشه و خوابید.

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 17 آذر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

با سلام

این دو روز  كه تعطیل بودیم ( تاسوعا و عاشورا) محمد طاها را میبردیم بیرون كه مراسم را ببینه دیروز هم مراسم سوزاندن خیمه بود . همه رفتیم . موقعی كه اومدیم خونه مادر ،طاها به دایی بهرام می گفت شمر كلنگش ( خنجر ) را بیرون اورد فرهان هم گفت اره بعد هم زد و قیمه ها راپاره كرد (منظورش خیمه بود) طاها جون همش می پرسید مامان چرا شمر اون بچه ها را میزد من هم براش گفتم . بعد یه چوب از بیرون پیدا كرد و دنبال  فرهان می كرد و می گفت مثلا من الكی شمرم و دنبال تو می كنم.

شب قبل هم با بابا ایرج رفت بیرون و طبل می زد .وقتی میرفتیم خونه خودمان می گفت مامان بیا بریم خونه مادر تا دسته ها را ببینیم. دیشب هم می گفت سر و صدا نكنید صدای طبل می اید بریم خونه مادر . هرچه بهش می گفتم مراسم تمام شده قبول نمی كرد . هر جا هم علم میدید میرفت می بوسید.

طاها

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 16 آذر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

سلام

عصر كه خونه مادر بودم طاها به پرستو گفت شیطونی نكن برای بابایی دعا كن تا خوب بشه .دیشب  هم رفتیم خونه خاله سمانه همونجا هم خوابیدیم . طاها جون خیلی خوشحال بود. می گفت هر روز بیام اینجا بخوابیم . اولین بار بود اونجا می خوابیدم. حموم هم رفت و كلی تو حموم شیطونی كرد.

آخه بابا ایرج كارش زیاد شده صبح هم  باید زود میرفت سر كار . موقع خواب خاله سمانه به طاها گفت برو دستشویی . روی پتو را خیس نكنی. طاها هم خاله را اذیت میكرد و می گفت پتو را خیس می كنم.

امروز هم قراره با خاله برن خونه مادر .

تاسوعا و عاشورای حسینی تعطیلیم  طاها جون را برای عزاداری به این مراسم می بریم انشاء اله كه خدای مهربان عزاداری این كوچولو ها را قبول كنه.

 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 13 آذر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

سلام

پنج شنبه بعد از ظهر طاها و بابا ایرج تو فروشگاه منتظر من بودن . تا طاها جون منو دید بغلم كرد. یه چرخ برداشت و گفت مامان دیگه من كوچولو نیستم كه سوارش بشم. وقتی رسیدیم خونه گفت مامان ماست نخریدی ؟ مگه نگفتم ماست هم بخر. راست میگه طاها جون یه ماست هم نشان داد تا بردارم ولی یادم رفت.

دیروز جمعه بود من و محمد طاها خونه بودیم مادر نهار من و طاها را صدا كرد . عصر هم اومدیم خونه ..تلویزیون یه برنامه در مورد شیرخوارگان حسینی پخش می كرد و مداح گفت این پرستو سرخ و كبود ... طاها گفت همه می گن پرستو هیچ كی به من توجه نمی كنه.(پرستو اسم دختر دایی هادی ) فكرد اونه می گه . بعد هم براش لواشك اوردم و خورد ولی دست بردار نبود رفت و تو اتاق خوابها را می گشت تا لواشك پیدا كنه.

شب هم خاله سمانه اومدن خونه ما و برای طاها بستنی خریدم بودن طاها گفت من بستنی خورم نمی خوام و هی به من نگاه میكرد تا بهش گفتم عیبی نداره زود رفت و بستنی را گرفت حتی نصف بستنی منو هم خورد . وقتی هم میوه اوردم رفتم نماز بخونم طاها جون برای همه سیب و پرتقال گذاشته بودو می گفت بخورین.



نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

سلام

دیروز كه رسیدم خونه . تو راه فرهان و مامانش را دیدم رفتم پیش اونا . بعد هم رسیدم خونه مادر . طاها گفت مامان یه چیزی بخر . یه هزار تومانی بهش دادم گفت این سیصد تومانه ؟ خاله سمانه گفت نه بیشتر ه . بعد هم با خاله سمیه رفت و یه شیر با چیسب(  چیبس )‌خرید. بهم گفت مامان تو چرا چیزی نگفتی من چیسب خریدم . گفتم دیگه نخر  چیبس بده. صبح خاله من از شهرستان اومده بود به طاها گفتم چرا خاله من اومده رفتی قایم شدی و نیامدی پیشش . گفت من قایم نشدم تو اتاق بازی می كردم.راستی متر بنایی بابایی را برداشته بود بازی میكرد و  و دور اتاقها را متر یكرد كه خرابش كرد. وقتی  هم داشت با سنا بازی میكرد سنا افتاد و گریه كرد طاها جون گفت مامان تقصیر من نبود خودش خورد زمین.

دیشب بابا ایرج گفت دیر می اید . ما هم خونه مادر موندیم طاها  هی میرفت تلویزیون را خاموش می كرد تا بابایی نگاه نكنه. این از شیطنتهاشه.

صبح هم كه حاضر شدم بیام سر كار بیدار شد و منو صدا كرد گفت اب می خوام بهش اب دادم . مامان میری سر كار؟گفتم اره . گفت ای بابا همش می ری سر كار و منو تنها میذاره .

راستی بهش قول دادم امروز با بابا ایرج ببریمش فروشگاه رفاه خیلی دوست داره میشینه تو سبد و من می برمش .



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 10 آذر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

سلام

وقتی می رفتم خونه برای محمد طاها یه طبل و یه پرچم كوچولو هم خریدیم . همه خونه دایی هادی بودم طبل طاها  را دادم خیلی خوشحال شد و رفت تو اتاق خواب و بازی می كرد اخه فكر كرد نی نی دایی بیدار می شه . عصر هم رفتیم خونه . تو راه گفت بریم مغازه سك سك بخریم بهش گفتم اینا مال دختراس قهر كرد و گفت اصلا  هیچی نمی خوام. رفتیم یه سویری دیگه یه بستنی خرید . بعد هم كارتن تماشا می كرد . می گفت مامان من به سنا می گم عسل خوشگل خاله سمیه می خنده.

بعد هم گفت مامان من كه می خوابم خواب بد می بینم اخه پرستو گفته هر كه شلوغ كنه خدا مار توی رختخوابش می اندازه. می گفت من پسر بدی هستم .

امروز صبح هم كه بیدار شد لباس تنش كردم سه تا شكلات بهش دادم گفتم پسر خوبی بودی خدا بهت جایزه داده.



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 آذر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  

درباره وبلاگ
به نام خالق زیبائیها
در یك فصل سرد زمستانی و در آخرین ماه این فصل سپید و زیبا ، خداوند فرشته كوچولویی را به من
هدیه كرد و اون كسی جز محمد طاها نبود. 9 اسفند سال 86 با تولد این فرشته كوچولو من طعم شیرین مادر شدن را چشیدم و هزاران مرتبه خدای مهربان را شكر نمودم.

» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
مطالب اخير
آرشيو مطالب
نويسندگان
آمار سايت
بازديدهاي امروز : نفر
بازديدهاي ديروز : نفر
كل بازديدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :