سلام
دیروز برف می بارید و هوا خیلی سرد بود وقتی رسیدم خونه طاها خواب بود براش یه سری كتاب و اسباب بازی خریدم . بیدار كه شد سرفه می كرد و گفت مامان صدام گرفته . بردمش دكتر و دوتا امپول بهش زدن خیلی گریه كرد میگفت مامان نمی تونم بشینم . هركس هم می اومد خونه مادر دستش را نشان میداد اخه قبلش تست گرفتن.
شب خونه مادر موندیم اخه بابا تعطیل بود .
راستی دیروز می گفت ما هم بریم مسافرت پرستو اینا رفتن .از فردا تعضیلات شروع میشه و دو هفته با طاها جونم . امیدوارم سال نو همتون مبارك باشه و بهتون خوش بگذره.
سلام
پنج شنبه طاها خواب بود سنا هم داشت بازی میكرد براشون بستنی خریدم.من هم رفتم خونه خاله سمیه.
شب بابا ایرج اومد و رفتیم خونه خودمان . دیروز هم سنا را بردیم خونمون . طاها می گفت مامان سنا بیاد خونمون من دوستش دارم.وروجك می رفت تو اشپز خونه و دكمه فر را روشن میكرد. طاها هم دنبالش بود تا كار خطرناكی نكنه. خیلی اذیت كرد . بعد دایی بهرام و خاله اومدن دنبالش و بردنش خونشون . طاها می گفت ما بریم خونه مادر اخه من مادر خیلی دوست دارم. دیروز بابا رفته بود دزد گیر ماشینو وصل كنه طاها گفت مامان ماشین یه چراخ داره وقتی دزدگیرو میزنی روشن میشه. چقدر دزد گیرش قشنگه.
وقتی بهش شكلات دادم گفت تو این شكلاتا را از كجا میاری گفتم پسر خوبی بودی خدا بهت جایزه داد.
سلام
دیروز فرهان خونه مادر بود و با طاها بازی میكردن طاها گفت مامان دایی بهرام برای من و سنا و فرهان لیف خریده . لیف هاشون عكس حیوون بود لیف طاها قورباغه بود . وقتی رفتیم خونه خودمان گفت منو ببر حموم . بعد گفت مامان لیفم قشنگه .
شب هم گفت معده م درد می كنه اب غوره بیار فكر كنم ادای یكی را در می اورد. گفتم معده ات كجاست گفت نمی دونم.
از كیفم یه كم پول برداشته بود . لای دفترش قایم كرد و گفت مامان پول ندارم یه كم دیگه پول بده . گفتم از بابا پول بگیر تا شب كه می خواست بخوابه پولاش را زیر بالشش گذاشت . صبح كه خواستیم ببریمش خونه مادر گفت پولام كو بدو بیار بده. فكر كنم امروز تو راه مغازه باشه. بهش گفتم زیاد خوراكی نخور چاق می شی گفت میخوام انقدر چاق بشم تا بتركم. بعد هم با هم با كلمات بازی كردیم . بهش گفتم یه كله بگو توش حرف ك باشه گفت باد كنك . بعد گفت كو ببینم توی بادكنك كه چیزی نیست.
دیشب به باباش می گفت بریم همدان.
سلام
دیروز اقا طاها یه كار خیلی شگفت انگیز انجام داده بود . وقتی میخواسته تلویزیون خونه مادر را بچرخانه سمت خودش تلویزیون افتاده بود روی خودش. با صدای داد و فریادش مادر و خاله سمیه اومده بودن و تلویزیون را برداشته بودن . خدا رحم كرده بود . خودش هم زده بود زیر گریه . دیشب میگفت تلویزیون افتاد روی پشتم . كلی نصیحتش كردم كه دست به گاز و بخاری و.. نزنه.
دیروز هم رسیدم خونه خواب بود . وقتی بیدار شد بردمش عكاسی و عكس گرفت . بعد هم گفت مامان بریم مغازه یه چیز جالب بخریم.
شب هم رفتیم خونه راستی خاله سمانه براش یه تمساح چوبی خریده بود با اون بازی می كرد.
سلام
دیروز به پسری قول داده بوده ماهی قرمز بخرم . همین كار را هم كردم . وقتی رسیدم خونه ماهی را انداخت تو یه شیشه بزرگ . گفت غذای ماهی كو ؟ گفتم فردا می خرم . بعد هم پاش خورد به شیشه و ماهی افتاد روی زمین فكر كرد مرده ناراحت شد.
شب خونه مادر موندیم عصر خواستم ببرمش عكاسی ولی خوابید بعد دو سه ساعت بیدار شد و شام خورد رفته بود تو اشپز خونه و ظرفها را می شست و لباسش زا خیس كرده بود.
شب هم خوابش نمی اومد و هی میرفت اب می خورد و به مادر می گفت حاج خانوم اب بیار بخورم اصلا نمیدونم ساعت چند اومد خوابید .از پس اب خورده بود شب خودش را خیس كرد. صبح هم زنگ زدم به مادر گ.شی را طاها جون برداشت.
سلام
دیروز صبح بعد از اینكه كارام را انجام دادم مادر گفت بابایی قراره مرخص بشه دایی بهرام و مادر رفتن دنبال بابائی طاها و فرهان را هم بردن . طاها خیلی خوشحال بود. بابا یی میگه وقتی طاها منو دید بغلم كرد. روز قبلش برای بابائی دعا میكرد « خدایا بابائی را خوب كن»
ظهر هم خونه مادر بودیم فرهان رفت و پلی استیشن را اورد وبا طاها بازی كردن عصر هم بردیمشون پارك و بستی خوردن. طاها دائم می گفت بابائی سیتیراسكن كرده ( سی تی اسكن) خلاصه دیروز خیلی شلوغ كردن و بابائی را اذیت كردن .
وقتی هم رفتیم خونه طاها خوابش برد . یاسر هم خونه ما بود شام خورد و رفت . صبح كه طاها بیدار شد رفت جلوی ماشین نشست و بابا كمربند طاها را بست و بردش خونه مادر.
سلام
دیروز كه خواستیم بریم خونه قبلش طاها را بردیم دكتر اخه روی پاش زخم شده بود خودش می گفت ازگماست( اگزما) دكتر هم بهش خندید و یه قطار كوچولو بهش داد.
بعد كلی گریه كرد كه بریم خونه مادر من دلم براش تنگ شده و از این حرفا.
وقتی مشغول درست كردن شام بودم طاها خوابش برد . صبح هم زنگ زدم گفت مامان كدام پماد را به پام بمالم گفنتم هر دو را. راستی خاله سمیه برای سنا كوچولو شربت اشتها خریده بود ولی طاها جون همه را خورده .
سلام
دیروز خونه بودم اخه مادر رفته بود بیمارستان پیش بابائی و خودم خواستم پیش طاها باشم شب هم خونه مادر موندیم . قبل از اومدن مادر طاها می گفت نه مادر هست و نه بابائی دلم برای مادر تنگ شده . ظهر كه دایی مهدی وخاله سمیه رفتن عیادت طاها می گفت ما هم بریم گفتم بچه ها را نمی ذارن برن گفت چرا می ذاران . شب هم مادر اومد و طاها بوسش می كرد حتی رفت و پیش مادر خوابید .گفت مادر فردا نرو بیمارستان مادر گفت كی بره گفت خاله سمانه ...مامانم بره گفت مامانت میره سر كار .
امروز صبح هم مادر میرفته گفت مادر تو را خدا نرو .
....
راستی عكسهای تولد طاها جون و دوستاش را اوردم .
ردیف اول از سمت راست : هانیه -پرستو
ردیف پائین از سمت راست عباس -ابوالفضل و مهسا
نفر آخر هم عزیز خاله سنا كوچولو


سلام
چهارشنبه شب تولد طاها جون بود و جشن گرفتیم دوستاش هم اومدن سنا و خاله ها فرهان و عرفان . عباس و ابوالفضل و هانیه و ریحانه و مریم .
قبلش كه طاها اومد گفت مامان كیكم كو بهش نشون دادم عكس باب اسفنجی بود . شمعها را خاله گذاشت روی كیك و ..
صبح پنج شنبه رفتم بانك طاها هم اومد و بعد هم رفتیم پارك و بازی كرد خیلی خوشحال بود خوشا به حال بچه ها با این دنیای زیباشون. شب هم از طرف شركت بابا تالار دعوت بودیم و اونجا هم بهش كادو دادن . دیروز همش می گفت مامان قربونت برم خیلی دوستت دارم عصز كه رفتم برای رای دادن وقتی برگشتم خیلی گریه كرد كه چرا دیر اومدم می گفت برو بیرون دیكه دوستت ندارم . رای چیه براش توضیح دادم ولی قانع نمی شد می گفت یعنی چی؟
بازم شادی و بوسه گلهای سرخ و میخك 
میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک
تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا
پاکت اومد تو جمع خلوت ما وجود
ز این ماه و تو این رو تو تقویما نوشتیم تو
آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا از
چند روز هست كه در تب و تاب تولدشه میگفت چرا الان تولد نمیگیرید. برای تولدم كی می اید خونمون . عرفان هم بیاد من دوستش دارم . امروز می خوام براش سفارش كیك بدم و وسایل تولدم بخرم.
پنج شنبه قراره بریم تالار از طرف شركت بابا ایرج دعوت شدیم . قبلش برای طاها جون یه جشن كوچیك میگیریم.
دیشب دفتر اش را اورد و گفت مامان معلم بازی كنیم . بهش گفتم دوست داری بری مهد ؟ گفت اره گفتم بلدی خودت بری دستشویی گفت می رم و خودم را تمیز میشورم . راستی اونجا حموم هم داره گفتم نه خونمون داره.
خدا را شاكرم كه بهترین هدیه آسمانی را به من داد یادم می اید روزی كه به دنیا آمد انگار تمام وجودم سرشار از عشق به زیبا ئیها شد امیدوارم در تمام عمر در كنارم باشی پسر گلم.
سلام
دیروز مادر و خاله سمیه با طاها اومدن فروشگاه . طاها جون یه چرخ برداشت و از هر خوراكی كه خوشش می اومد برای خودش و سنا بر می داشت تازه به مادر می گقت چیزای به درد نخور برندار. برای ماشین بابا هم یه بسته دستمال كاغذی برداشت .
عصر هم رفتیم خونمون وقتی از ماشین پیاده شدیم مادر و خاله رفتن طاها گفت ما هم بریم خونه مادر .
خوراكی هاش را خورد یه كم هم برای بابا ایرج بیسكویت نگه داشت و بابا كه اومد بهش داد راستی یه شامپو شرك هم برداشت و اصرار داشت دیشب بره حموم . چون شب قبلش رفته بود من هم گفتم نه. و با شامپوش بازی میكرد خیلی خوشحال بود شامپو داستان اسباب بازی ها را هم داشت
شب براش ماكارانی درست كردم ولی چون سیر بود فقط سیب زمینی هاش را خورد . صبح هم كه بردیمش خونه مادر روی صندلی عقب نشسته خواب بود وقتی من پیاده شدم به من نگه كرد و با نگاهش منو دنبال می كردو خیلی دلم سوخت كه حتی پنج شنبه ها هم پیشش نیستم.
سلام
از شركت كه رفتم خونه زنگ زدم خاله سمانه طاها را بیاره فروشگاه . ولی چون خاله لباسای طاها را پیدا نكرده بود و مادر هم خونه نبود نیامدن.
برای سنا و طاها بستنی خریدم . خانم همسایه اومده بود خونه مادر . به طاها خرما دادم كه بخوره ولی اون خرماهاش را داد به خانم همسایه .طاها هم رفته بود كنار اون و عكسای تو موبایلم را بهش نشنون می داد . بعد هم موسیقی گذاشتن و بازی كردن.
عصر هم مانتوی پرستو را پوشیده بود و شال هم سرش كرده بود .و كلی شوق می كرد.بعد هم رفتیم خونمون قبل شام طاها رفت حموم و بعد هم به خودش عطر زد صبح كه می خواستم بیارمش خونه مادر لباسهاش كلی بوی عطر می داد و من و بابا ایرج بهش خندیدیم.
امروز مادر می خواسته طاها را ببره حموم ولی گفته بود دیشب رفته بودم. صبح هم كه بیدار شده قرصای بابائی را بهش میده تا بخوره . حتی به مادر می گه قرصای بابائی را بهش دادی؟
سلام
قول داده بودم برای طاها یه اژدها بخرم ولی دیروز هر مغازه اسباب فروشی كه سر زدم نداشتن .رسیدم خونه طاها گفت مامان اژدها نخریدی گفتم پیدا نكردم ولی برات خوراكی خریدم . چیزی نگفت . عصر هم كه رفتیم نمی اومد می گفت دو تا بازی كنم بابا بیاد بعدا بریم خونه . راضیش كردم بریم . شب هم دفتر نقاش اش را اورد و نقاشی كشید و یه شعر هم از تلویزیون یاد گرفته بود می خوند.
امروز صبح هم بهش زنگ زدم گریه می كرد چرا كسی با من بازی نمیكنه/
سلام
دیروز برای طاها جون سی دی عمو پورنگ را خریدم وقتی رسیدم خونه فرهان هم اونجا بود و با هم بازی می كردن سی دی را بهشون دادم ولی از نجائیكه این دی وی دی بود و سی دی مادر نشان نمیداد.
بعد هم با فرهان برای خودشان خونه ساختن و صدای مادر را دراوردن.
فرهان یه مار پلاستیكی داشت و اونا از طاها گرفت و پسرم گریه كرد .كه مار می خواد منم بهش گفت برات یه اژدها میخرم تا از دهنش اتیش در اید.
وقتی بابا اومد خاله سمیه را برد خونشون طاها و فرهان هم سوار ماشین شدن.موقع برگشتن طاها خورده بود زمین و پاش یه ذره زخم شد.و حسابی گریه كرد منو ببرید دكتر یا پماد بزنید .
دایی بهرام هم برای طاها و فرهان بستنی خریده بود و خوردن .شب هم رفتیم خونمون طاها گفت مامان شیر می خوام بابا رفت براش شیر گرفت یه ذره خورد و خوابش برد . امروز كه بهش زنگ زدم گفت اژدها خریدی ؟
بعد هم گفت خودكارم را خونه مادر جا گذاشتم.







