سلام
دیروز مادر و خاله سمیه با طاها اومدن فروشگاه . طاها جون یه چرخ برداشت و از هر خوراكی كه خوشش می اومد برای خودش و سنا بر می داشت تازه به مادر می گقت چیزای به درد نخور برندار. برای ماشین بابا هم یه بسته دستمال كاغذی برداشت .
عصر هم رفتیم خونمون وقتی از ماشین پیاده شدیم مادر و خاله رفتن طاها گفت ما هم بریم خونه مادر .
خوراكی هاش را خورد یه كم هم برای بابا ایرج بیسكویت نگه داشت و بابا كه اومد بهش داد راستی یه شامپو شرك هم برداشت و اصرار داشت دیشب بره حموم . چون شب قبلش رفته بود من هم گفتم نه. و با شامپوش بازی میكرد خیلی خوشحال بود شامپو داستان اسباب بازی ها را هم داشت
شب براش ماكارانی درست كردم ولی چون سیر بود فقط سیب زمینی هاش را خورد . صبح هم كه بردیمش خونه مادر روی صندلی عقب نشسته خواب بود وقتی من پیاده شدم به من نگه كرد و با نگاهش منو دنبال می كردو خیلی دلم سوخت كه حتی پنج شنبه ها هم پیشش نیستم.

