محمد طاهای عزیزم

سلام

دیروز مادر و خاله سمیه با طاها اومدن فروشگاه . طاها جون یه چرخ برداشت و از هر خوراكی كه خوشش می اومد برای خودش و سنا بر می داشت تازه به مادر می گقت چیزای به درد نخور برندار. برای ماشین بابا هم یه بسته دستمال كاغذی برداشت .

عصر هم رفتیم خونمون وقتی از ماشین پیاده شدیم مادر و خاله رفتن طاها گفت ما هم بریم خونه مادر .

خوراكی هاش را خورد یه كم هم برای بابا ایرج بیسكویت نگه داشت و بابا كه اومد بهش داد راستی یه شامپو شرك هم برداشت و اصرار داشت دیشب بره حموم . چون شب قبلش رفته بود من هم گفتم نه. و با شامپوش بازی میكرد خیلی خوشحال بود شامپو داستان اسباب بازی ها را هم داشت

شب براش ماكارانی درست كردم ولی چون سیر بود فقط سیب زمینی هاش را خورد . صبح هم كه بردیمش خونه مادر روی صندلی عقب نشسته خواب بود وقتی من پیاده شدم به من نگه كرد و با نگاهش منو دنبال می كردو خیلی دلم سوخت كه حتی پنج شنبه ها هم پیشش نیستم.



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 4 اسفند 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()
درباره وبلاگ
به نام خالق زیبائیها
در یك فصل سرد زمستانی و در آخرین ماه این فصل سپید و زیبا ، خداوند فرشته كوچولویی را به من
هدیه كرد و اون كسی جز محمد طاها نبود. 9 اسفند سال 86 با تولد این فرشته كوچولو من طعم شیرین مادر شدن را چشیدم و هزاران مرتبه خدای مهربان را شكر نمودم.

» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
مطالب اخير
آرشيو مطالب
نويسندگان
آمار سايت
بازديدهاي امروز : نفر
بازديدهاي ديروز : نفر
كل بازديدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :