محمد طاهای عزیزم

سلام

دیروز و روز قبل از اون پیش طاها بودم .

پنج شنبه طاها رابردم پارك و بازی كرد قبلش می گفت مامان اگه می خواهی بری بانك و دیر میشه پارك نریم .

دیروز هم با دایی مهدی و فرهان رفتن باغ دوست دایی و بلال اوردن . و تو حیاط مادر درست كردیم چون تعداد بلالها كم بود  می گفت سر و صدا نكنین شاید كسی دلش بلال بخواد اخه بلالها كمه.

بعد هم فرهان رفت خونه مادر بزرگش و پلی استیشینش را اورد كه بازی كنن طاها رفته بود یه طرف و دراز كشیده بود فكر می كرد سی دی كارتنیه . بهش گفتم بیا جلو بازی كن ولی فرهان اونا به كسی نمی داد موقع رفتن به خونه طاها نمی اومد میگفت شمار برید  بعدا بیایید دنبالم فرهان می خواد بهم بازی یاد بده.

خلاصه بردیمش خونه . موقع خواب می گفت شما منو پارك ارم نمی برید برام هیچی نمی خرید. ماشین مسابقه بخرید.من شما را دوست ندارم. بعد هم مسواك زد و خوابید .



نوشته شده در تاريخ شنبه 23 مهر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

سلام

دیروز عصر با خاله سمیه رفتیم خرید . برای سنا كوچو كلی لباس خریدیم .وقتی رسیدم خونه مادر ،طاها جون تازه از خواب بیدار شده بود .منو دید ذوق كرد. براش گندمك خریده بودم باسنا كوچولو خوردن بعد هم خاله سمانه شام ما را دعوت كرد خونشون . اونجا طاها با كنترل تلویزیون ماشین بازی میكرد و در كنترل در اومد به من گفت مامان بیا اینو درست كن و زیر چشمی به خاله سمانه نگاه می كرد . اخه فكرد كرد در كنترل خراب شده و خاله اونو دعوا می كنه ولی برعكس خاله سمانه بوسش كرد.
بعد از شام گفت مامان میریم خونه مادر گفتم نه خونه خودمان اما اصرار كرد گفتم باشه و خوشحال شد اخ جون میریم خونه مادر بعد شام میریم خونه خودمان .

وسط كوچه كه رسیدیم گفت مامان منو اینجا گذاشتی سر كار نمیری؟

 طفلی فكر میكنه هر موقع میریم خونه مادر میخوام برم سر كار و اونا تنها بذارم.

بعد هم با بابایی بازی كردن . موقع خواب بهش گفتم طاها خیلی بد می خوابی گفت یعنی منظورت اینه كج می خوابم . تعجب كردم از كلمه منظورت.

فردا پنج شنبه  شركت قراردادیه.و من سر كار نمیایم اخه قراره طاها را ببرم پارك خیلی وقته نبردمش.



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 مهر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

سلام

دیروز خونه پسر خاله بابایی مراسم ختم انعام بود من از سر كار رفتم اونجا قرار شد مادر و خاله ها و طاها هم بیایند .

بعد از رسیدن من اونا هم اومدن .اتاق شلوغ بود و طاها داشت دنبال من می گشت . بعد از چند ساعت  طاها گفت مامان بیا بریم خونه : ای كاش نمی اومدم و یه لگد زد به خاله سمانه و گفت مگه تو نگفتی میریم شهریار. اخه طاها پارك و  گردش رفتن را فقط دوست داره. راستی طاها داشت خودش كفشهاش می پوشید و زیپ كفشش را هم بست.

بعد هم رفتیم خونه مادر و شب هم اونجا بودیم طاها استكان بابایی را  كه چایی خورده بود جمع كرد و برد شست . و هرچی ظرف میدید میبرد میشست (پسرم كلی اقا شده .)



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 مهر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

 سلام

دیروز رسیدم خونه قرار بود بریم خونه پسر خاله بابام اخه خاله بابام چند روز پیش فوت كرده بود .

خاله سمانه میگه طاها گفته بوده اگه خواستید برید و من خوابم برده بود بیدارم كنید .وقتی رسیدم خونه طاها خواب بود . می خواستم نبرمش مامانم گفت بیدارش كن بیاد دلش میگیره.

وقتی رسیدیم اونجا طاها خیلی ساكت بود . موقع رفتن گفت من خیلی گرسنمه بستی بخر . اخه پسر خاله بابام بستنی فروشی داره.

شب هم بابا ایرج اومد دنبالمون و رفتیم خونه . شام املت بود طاها گفت من دوست ندارم . و شیرینی خورد قبلش هم یه ساندویج الویه خونه پسرخاله خورده بود.

وقتیكه  من نماز و قران خوندم طاها  هم ادای منو در می اور و قران می خوند  بعد هم دفتر نقاشی  را اورد و نقاشی كشید عكس خونه و عنكبوت كشیده بود البته به گفته خودش.

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 مهر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

سلام

امروز روز جهانی كودكه.

من برای طاها یه ماشین پلیس خریدم . برای سنا كوچولو هم یه چهار چرخه خریدم كه سوارش بشه.

دیروز من و طاها تنها بودیم بابا رفته بود سر كار . طاها وقتی بیدار شد سی دی تام و جری را گذاشت و نگاه كرد . بعد رفتیم خونه مادر و ظهر برگشتیم .

وقتی می رفتیم خونه مادر دوچرخش را هم اورد . سوارش نشد و گرفته بود تو دستش.اخه لاستیك عقبش پنچر بود.

شب هم گفت مامان من شربت ابی می خوام شربت ابی نه زرد اگه زرد نداریم قرمز بیار منظورش شربت البالو بود.

 



نوشته شده در تاريخ شنبه 16 مهر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

سلام

دیشب خونه مادرم بودیم همونجا هم خوابیدیم. قبلش با بابا ایرج و خاله ها رفتیم چهارشنبه بازار و طاها از اونجا یه ماشین پلیس خرید . گرسنه هم بود می گفت مامان از گرسنگی مردم یه چیزی بخر. موقع برگشتن رفتیم خونه مادر و طاها گریه كرد كه اونجا بمونیم.

شب هم فرهان اومد اینجا با هم بازی كردن . موقع خوابیدن طاها شیطونی می كرد و ساعت 11 صداش می اومد با بابایی داشتن نون ماست می خوردن می گقت :بابایی چقدر نون ماست خوشمزه است .یه ذره شكر بریز توی ماست بخوریم. 

رساله امام خمینی را برداشته بود و  می خوند می گفت دارم قران می خونم ساكت باشید .



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 مهر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

سلام

دیروز كه رفتم خونه مادرم برق قطع شده بود.بعد دو سه ساعت اومد . من و طاها رفتیم خونه البته بابا ایرج اومد دنبالمون. همینكه از خونه مادر بیرون رفتیم برق دوباره قطع شد وقتی رسیدیم خونه شمع ها را روشن كردم.طاها خیلی خوشحال شد و گفت همه شمع ها را بیار پیش من.

بعد به خونه مادرم زنگ زدم طاها با بابایی صحبت میكرد گفت چرا برق رفته. كجا رفته. و اینجور سوالها بابایی هم بهش گفت بیا خونه ما و طاها گفت دایی ها را از اونجا بیرون كن تا من بیام خونه شما.

طاها خوابش  می اومد شام را اوردم در تاریكی خوردیم . شمهای طاها داشت آب میشد طاها گفت مامان چرا شمعهام كوچو لو شده.

صبح كه می اومدیم خونه مادر بیدار شد و گفت مامان بالشم را هم بیار تو ماشین بخوابم.



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 مهر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

سلام

فردا قراره بابایی و مادر برن شهرستان . طاها به اونا گفته بود من هم با شما می ایم .

عصر كه رفتیم خونه، ابوالفضل پسر همسایه دم در بود و اومد خونه ما با طاها بازی كنن.  ابوالفضل مدام لامپ اتاق طاها را خاموش و روشن می كرد و طاها بهش گفت نكن اگه خونه خودتون هم باشه اینكار را می كنی.

بعد با هم نقاشی كشیدن . طاها بهش گفت چه نقاشی خیلی قشنگ بدی كشیدی . بعد با هم كشتی گرفتن و طاها از پای اون گرفته بود و می بردش.

راستی ابوالفضل پسر عموی بابای سنا كوچولو هم هست . و پیش دبستانی می ره. طاها خیلی بچه ها را دوست داره هركی می اید خونمون طاها نمی ذاره بره . گفتم طاها ابوالفضل می خواد بره شام بخوره . گفت خوب همین جا بخوره.كلی بازی كردن و كلی هم قهر . بهش می گفت بیا رفیق بریم بازی. طاها ماشین پلیسش را به ابوالفضل نمیداد . و بهش گفت یادته من ماشینت را خواستم بهم ندادی .( این قضیه مربوط می شه به سال پیش)

راستی طاها دیشب اواز می خوند: من یه پرنده ام ارزو دارم... بقیه اش را بلد نبود.

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مهر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

با سلام

دیروز كه رفتم خونه مامانم طاها خوابش می اومد گفت مامان این عمه ها منو اذیت كردن (منظورش خاله هاست)

بعد قصه منگوله گوش میرزا را براش گفتم و خوابید .

عصر كه میرفتیم خونه تو راه خونه گفت بغلم كنم هوا سرده . تا خونه بغلش كردم .

بعد گفت مامان منگوله گوش میرزا كیه . چطوریه . عروسكیه. یه دفتر نقاشی داشت كه عكس یه بچه غول كوچولو داشت گفتم این منگوله گوش میرزاست . و عكسش را كشیدم و  طاها با مداد مشكی اونا سیاه كردو گفت هوا تاریكه دیده نمی شه .ساعت 9.30 تلویزیون نگاه می كرد گفت مامان ساعت چند بخوابم صبح ساعت چند صبحانه بخورم.گفتم ساعت 9 بخواب هر موقع هم صبح بیدار شدی به مادر بگو بهت صبحانه بده. تلویزیون یه فیلم نشون میداد كه یه خانم گریه می كرد گفت چون اون خانومه كاغذاشو سوزونده گریه می كنه .

صبح هم بیدار شد و لباسشو تنش كردم و بردیمش خونه مادر.



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 مهر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

سلام

دیروز رفتم بازار و كمی میوه خریدم وقتی رسیدم خونه مادرم طاها داشت با بابایی و مادر فرش می شست.

بعد هم رفت و با بیل كوچكش باغچه را زیر و رو كرد .

بابایی بهش گفت این كارو نكن . اونم ناراحت شد و  گفت اگه هرچه داری نشكستم . گفتم چرا گفت چرا بابایی گفت به باغچه دست نزنم

بهش گفتم اخه بابایی تازه باغچه را اب داده.

عصر هم رفت توی كوچه و با دوستش فاطمه و مصطفی بازی كرد.شب هم خیلی خسته بود بدون اینكه شام بخوره خوابید.



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 10 مهر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

سلام

دیروز خونه بودم با محمد طاها و مامانم رفتیم برای ثبت نام حج . اسم طاها و من و بابا و مادر و بابایی را نوشتیم.

صبح  كه داشتیم میرفتیم بانك طاها می گفت مامان برای سنا اسباب بازی بخر.

دو سه تا بانك رفتیم بانك مسكن ملی و ... توی بانك مسكن طاها از دستگاه شماره گیر یه مشت شماره گرفته بود .

مدام میرفت اب می خورد خیلی شیطونی كرد. اب میوه را خورده بود و پاكتش را توی بانك انداخته بود. روی صندلی نشسته بود و خر خر می كرد همه بهش می خندیدند.

خلاصه بعد از اون رفتیم و براش اسباب بازی خریدم.

وقتی رسیدیم خونه مادر، سنا اونجا بود و طاها گفت گلم اینجاست . این گلم همیشه می اید اینجا.

می گفت مامان احساس بدی دارم گفتم چرا گفت اخه دستشویی دارم . عصر هم با هم رفتیم خونه و براش سك سك خریدم توش یه سی دی تام و جری بود و هواپیما.



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 مهر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

سلام

دو روز تعطیل بودم و كنار طاها موندم . صبح  جمعه بیدار شدیم  صدای گربه از تو حیاط می اومد . یه بچه گربه اومده بود تو حیاط و نمی تونست از حیاط بره بیرون . منم یه چوب برداشتم و آروم در حیاط را باز كردم و انداختمش بیرون. طاها میگفت مامان اذیتش نكن گناه داره .

دوباره روز بعد گربه اومده بود . خیلی خوابم می اومد طاها گفت مامان نون نداریم بدم به گربه .گفتم كنار سطل اشغال توی اشپز خانه نون خشك هست . بعد دیدم طاها رفته بود داشت دستش را توی سطل می كرد و می گفت مامان با دستم بردارم . دستم كثیف نمی شه . ( فكر كرده بود نون توی سطله)

بعد یه تیكه نون بربری برداشت و انداخت جلو گربه و در خونه را بست كه گربه چنگش نزه .  ولی گربه نون را نخورد طاها گفت شاید برنج می خواد .بعد هم كامیونش رابرداشت و گذاشت زیر پاش تا گربه را از پنجره ببینه . كامیونش مدام به این طرف و اون طرف می رفت و طاها محكم از پنجره گرفته بود و جیغ می زد / كلی بهش خندیدم . اما اون زرنگتر بود و رفت صندلی اش را اورد و گذاشت زیر پاش و گفت مامان گربه چشماش را بسته و نون می خوره .دیروز هم عصر یه سر رفتیم خونه مادر . دایی بهرام با طاها شوخی می كرد اونم گفت مامان ای كاش نمی اومیدم اینجا . گفتم چرا گفت اخه دایی منو اذیت می كنه.

دیشب خاله سمانه خونه ما بود . و به شوخی به طاها گفت كسی منو دوست نداره طاها هم گفت من كه  دوستت دارم و خاله جیغ زد و قربون صدقش می رفت طاها گفت خوب حالا جیغ نزن.



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 3 مهر 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

سلام

دیروز خاله سمیه موهای طاها را كوتاه كرده بود ( خاله سمیه ارایشگره) خیلی بامزه شده بود . بعد گفت مامان من از صبح چیزی نخوردم (منظورش بستنی بود) رفتم براش خوراكی خریدم.

بعد هم با پرستو رفته بود تو كوچه بازی می كرد . بهش گفتم بیا تو حیاط خونه بازی كن . خیلی عصبانی شد و گفت با كی بازی كنم گفتم با من . گفت مگه تو پسری .

خلاصه عصر هم كه رفتیم خونه از مغازه سر كوچه براش یه ماشین كوچولو خریدم . وقتی رسیدیم خونه گفت مامان دیدی دری چقدر ماشین داشت . خندم گرفت دری اسم خانم مغازه دار سر كوچه را می گفت.

ماشینش را دوست داشت می گفت عسله منه عزیزمنه و....

صبح هم كه بیدار شد گفت مامان گرسنمه . براش بیسكویت اوردم . تا حاضر بشم تلویزیون را روشن كردم كارتون ببینه . اما دوست نداشت بیاد می خواست كارتون ببینه.وقتی رسیدم ایستگاه گفت مامان كجا میری .بعد هم با بابا ش رفت خونه مادر.



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 31 شهریور 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

سلام

دیروز كه از سر كار رفتم خونه مادرم محمد طاها رفته بود قایم شده بود كه من فكر كنم خوابیده . ولی پیداش كردم . بعد هم با پرستو بازی می كردن مثلا اون دكتر بود و پرستو منشی.

عصر هم فرهان اومد و با هم بازی می كردن . بعد بابایی و فرهان  و طاها رفتن ارایشگاه كه موهای طاها را كوتاه كنن ولی ارایشگاه تعطیل بود.

شب هم بابا ایرج اومد دنبالمون رفتیم خونه . وقتی رسیدیم طاها دستشویی داشت ولی نمی خواست بره دستشویی . به زور بردمش می گفت مامان من كه بهت بستی دادم حالا نبرم دستشویی.

وقتی مشغول شام پختن بودم طاها اومد گفت مامان ببخشید من شلنگ دستشویی را انداختم . رفتم دیدم . راست می گفته .

چند روزه دستم درد میكنه . دیشب طاها دید ظرفهای شام را نمی تونم جمع كنم گفت ببخشیدا من میخوام كمك كنم . بعد لیوان ها را برد روی میز گذاشت و یه كمی اب هم ریخت روی سرامیكها گفت عیب نداره اب بود.

بعد هم رختخوابها را جابه جا كردم و كمد دیواری را تمیز می كردم اومد و پتوها را برداشت و به من كمك می كرد.

صبح ساعت 5 صبح بیدار شد گفت من خیلی گرسنمه گفتم چی می خایی گفت اب خیلی لبام خشك شده . اخه دماغش گرفته بود و با دهان نفس می كشید . راستی طاها می خواد بگه تشنمه میگه گرسنمه.



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 شهریور 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()

سلام

دیروز محمد طاها و بابا و دایی ها و فرهان رفته بودن استخر .

صبح كه دایی بهرام و فرهان اومدن خونه ما فرهان چند تا بلیط استخر داشت و گفت طاها میخوایم بریم استخر لباس و شامپو بردار .

بعد از ظهر ساعت 3 رفتن استخر .  موقع رفتن طاها خیلی خوشحال بود و می پرید بالا و پائین / دلم براش سوخت .مامانم گفت از بس بچه را جایی نبردین حالا كه میخواد بره استخر خوشحاله.

عصر هم وقتی اومدن . طاها خیلی خسته بود . بعد هم با دایی هادی و پرستو رفتن مغازه دایی .

خلاصه دیروز سرش خیلی شلوغ بود. دیشب سالاد درست میكردم طاها گفت ببخشیدا خیلی ببخشید یه ذره گوجه بده به من بخورم. دوباره اومد ببخشید یه كم خیار بده من بخورم. بعد از شام هم خیلی خسته بود و خوابید.



نوشته شده در تاريخ شنبه 26 شهریور 1390 توسط مامان محمد طاها | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:10)      ...   5   6   7   8   9   10  

درباره وبلاگ
به نام خالق زیبائیها
در یك فصل سرد زمستانی و در آخرین ماه این فصل سپید و زیبا ، خداوند فرشته كوچولویی را به من
هدیه كرد و اون كسی جز محمد طاها نبود. 9 اسفند سال 86 با تولد این فرشته كوچولو من طعم شیرین مادر شدن را چشیدم و هزاران مرتبه خدای مهربان را شكر نمودم.

» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
مطالب اخير
آرشيو مطالب
نويسندگان
آمار سايت
بازديدهاي امروز : نفر
بازديدهاي ديروز : نفر
كل بازديدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :