سلام
ابتدا پیشاپیش فرا رسیدن ماه رجب المرجب را به شما دوستان عزیزم تبریك عرض می نمایم.و التماس دعا دارم
دیروز رفتیم بیرون و قرار بود برای خودم كفش بخرم . از قضا نه تنها كفشی در كار نبود بلكه اقا طاها موفق به خرید صندل برای خودش شد.
وقتی صندل خریدیم گفت حالا برام اسباب بازی بخر گفتم از محل كارم برات كتاب خریدم دیگه چیزی نمیگیرم. گفت پس بستنی بخر از اون قیفی ها بهش گفتم اوناتمیز درست نشده خلاصه با كلی كلك براش از شیری فروشی شیرینی مدل بستنی خریدم . نشست كنار مغازه كفش فروشی و خورد.
بعد هم رفتیم خونه و با اسباب بازی هاش بازی كرد وقتی بابا می خواست ماشینو بیاره تو حیاط ، طاها به من گفت تو برو غذاتو درست كن من بابا را راهنمایی میكنم.
سلام
پنج شنبه كه رسیدم خونه و از ماشین پیدا شدم . دیدم طاها و بابا سر كوچه منتظر من هستن . طاها وقتی منو از دور دید دوید و اومد پیشم . فكر كرد دوچرخه اش خونه خودمونه . می گفت مامان بریم خونه تا دوچرخه ام را برداریم گفتم دوچرخت خونه مادر .
بعد با هم رفتیم خونه تو راه بابایی را دیدیم و براش یستنی خرید . عصر با بابا ایرج رفتن ارایشگاه موقع برگشتن پرستو را هم اورده بودن و تا شب با هم بازی كردن . اون شاگرد بود و پرستو معلم .بعد هم شام خوردن و خوابیدن ولی پرستو خواست بره خونه خودشون.
از بیرون صدای بع بع گوسفند می اومد مثل اینكه كسی گوسفند خریده بود . طاها هم گفت حاج اقا برو گوسفندات را جای دیگه پشخ كن ( پخش) ما هم از این حرفش خندمون گرفت . پسری دیگه .
دیروز هم از صبح كه بیدار شد بازی می كرد و ظهر هم رفتیم خونه مادر و یه سری زدیم عصر هم خوابید وقتی بیدار شد گفت من می خوام با بابا برم حموم گفتم بابا خودش رفت . زد زیر گریه چرا منو نبرد دوش بگیرم . گفتم بیا خودت برو . ولی نرفت . قرار بود بریم كوه من بساط چایی را حاضر كردم كه خاله سمانه زنگ زد و گفت بیایین باغ ما .
توی باغ طاها با بیل كوچولوش ابیاری میكرد . و به عمو حبیب كمك میكرد . شب هم كتاب داستان هاش را اورد و براش خوندم یه كم سرفه میكرد گفت مامان بهم شربت بده . وقتی شربت را خورد خیلی خسته بود خوابش برد .

سقوط طاها جون از روی صندلی وقتی می خواست دفترنقاشی اش را از توی كمدش برداره . ساعت 11.30 شب

این هم طاها جون در حال آبیاری باغ عمو حبیب

دلتنگم
انقدر دلتنگ که
احساس بی کسی میکنم
نمیدانم دلتنگ چیستم
فقط میدانم آنقدر دلتنگیم زیاد است که سراسر وجودم را پر کرده است
احساسی تلخ که حتی بل شیرین ترین شکلات ها هم از بین نمیرود
سلام
مدتی است كه دلم گرفته .دوست دارم تنها باشم و به دور از همه بالای كوهی بلند و از اونجا تمام وسعت دنیا را ببینم .
فكر مشغولی دارم هیچ گونه ذهنم خالی نیست در همه حال موقع راه رفتن ، كار كردن ، خوابیدن... حتی نیمه شب بیدار می شم و فكر می كنم. از انسان بودن برخی شرم دارم . از سنگ دل بودن بعضی شرم دارم. خدایا آیا ادمهایی كه تو افریده ای همه اینگونه اند اما تو بخشنده تر و مهربانتری .چرا قلب بندگان از سنگ شده چرا واژه ترحم معنایی نداره .چرا التماس كرن و خواهش كردن دیگر جایی نداره . چرا ............
خدایا از تو یاری می جویم كمكم كن
سلام
دیشب خونه خاله سمانه بودیم البته من و محمد طاها اخه بابا چند روزه رفته خونه مادر بزرگ یه سری بزنه. دایی بهرام هم بود یه مجله اورده بود و طاها داشت ورق میزد بعد منو صدا كرد تو بیا ورق بزن دستم خسته شد.
امروز هم با خاله ها رفته پارك خوش بگذره
سلام
دیروز طاها و بابا ایرج اومدن دنبال من . توی راه طاها به من زنگ زد و گفت جاده خیلی شلوغه ما توی راهیم. نزدیك شركت كه رسیده بودن بابا ازش پرسید مامان كجا كار میكنه اونم ساختمان شركت را نشان داده بود.
بعد هم رفتیم محل كار بابا یه كم كار داشت. طاها هم رفت موقعی كه برگشت گفت مامان من به دوست بابا سلام دادم اصلا خجالت نكشیدم.
بعد هم رفتیم فروشگاه و خرید كردیم هر چی طاها می خواست برمیداشت و توی چرخ میگذاشت. یه قفسه لباس داشت و چسمم به لباس بن تن خورد براش خردیدیم . خیلی خوشحال شد. به زن دایی گفته بود لباسم خیلی گرونه /هزار تومن خریدم و بهش خندیده بودن
عصر هم رسیدیم خونه و خوابش برد وقتی بیدار شد گفت می خوام برم بیرون با دوستام بازی كنم و شروع به گریه كرد .
كاش اسم منو طاها نمیذاشتین . از دست شماها چكار كنم .و........... بردیمش خونه مادر و با بچه ها بازی كرد و شب هم براش جوجه كباب درست كردیم.
امروز هم با بابا خونه هستن. شب ازم پرسید فردا هم باید با بابا باشم گفتم بله .ولی دوست دارم تو پیشم باشی.
این هم طاها جون با لباس بن تن

سلام
مادران زیباترین آهنگ عشقند
مادران عزیز روزتان مبارك
چهارشنبه به مناسبت روز مادر به اردوی یك روزه دشت لاله ها رفتیم خیلی خوش گذشت عصر هم رفتم خونه و طاها داشت بازی میكرد. پنجشنبه باهم رفتیم بیرون . یه كم هم اذیت كرد.دیشب می گفت من فقط پسر ها را دوست دارم خوب شد فرهان داداش داره . از دخترا خوشم نمیاد.
دیشب هم به دایی هادی كمك می كرد و لاستیك ماشینش را عوض كنه.
دیروز با بابا ایرج بود من هم مشغول پخت و پز بودم فقط اومد خونه و گفت من و بابا می ریم جایی و در را بست . حركاتش شبیه مردها شده بود.
این هم عكس سنا و طاها

سلام
چند روزه خیلی خسته می شوم روزهای تعطیل هم استراحت ندارم . كارای خونه و مرتب كردنش خیلی خسته كننده اس. اصلا یه مدته همش خونواده براشون اتفاقات بدی پیش می اید. و این در من هم تاثیر میذاره .
دیروز بابا ایرج تعطیل بود و صبح یه سر رفت بانك و بعد هم رفت پیش دوستاش و شب برگشت قول داده بود برای طاها اسباب بازی بخر . از سر كار كه اومدم طاها خونه مادر نبود. خاله گفت رفته خونه دایی بهرام . گفتم چرا . مثل اینكه دستش از جا در اومد و بردنش اونجا تا زن دایی جابندازه.
البته تقصیر خودش بوده به خاله گفته من به ستون تو اتاق ببنده و دستش را محكم كشیده و دستش در اومده. بعد از چند ساعت رفتم دنبالش نمی اومد . گفتم بابا زنگ زده برات لوازم پلیسی خریده . خیلی خوشحال شد. و رفتیم خونه . توی راه دستشویی داشت .میگفت مامان بدو در خونه باز كن برم دست شویی توی خیابون نمیشه دستشویی كرد خیلی بده همه میبینن.
ساعت 8.30 طاها خوابید قبلش یه كم هندوانه خورد و گفت چرا بابا نیامد من اسباب بازی هام را می خوام.مگه كجا رفته كه دیر می ایدو....
سلام
دیروز خاله سمیه كلید های خونشون را روی جا كفشی مادر گذاشته بود .وقتی بنا ( خاله داره بالای خونشون را میسازه) اومده بود دنبال كلید ، پیداش نكرده بودن . بعد از كلی جست و جو و زنگ زدن به دایی و خاله و.. جهت پیدا شدن كلید ساعت 11 صبح وقت خاله سمیه داشته سنا را سوار تاب می كرده . كاپشن طاها را از روی تاب برمی داره و صدای كلید را میشنوه . بله آقا طاها كلیدها را توی جیبش گذاشته بود .
خاله بهش میگه چرا اینكار را كردی
طاها : برداشتم تا گم نشه
چرا نگفتی كلیدا دست توئه
طاها : یادم رفت
من كه دیروز از سر كار رسیدم خونه داشت بازی می كرد عصر هم رفتیم خونه قبلش با بابا رفته بودن بیرون و یه سر به باغ عمو حبیب زدن سنا ریزه هم همراهشون بود. شب براش دلمه پختم ولی نخورد گفت این چه برنجی درست كردی . همونطور كه حرف میزد خوابش هم میاومد . پلكاش خسته بود. خیلی خنده دار شده بود.
بعد از چند دقیقه خوابش برد.
سلام
دیروز جمعه بود و خونه بودیم و عصر هم باران شدید بارید همراه تگرگ . روز قبل همسایه مادر سمنو می پخت طاها گفت مامان بریم پای سمنو . خیلی اصرار كرد علی رغم خستگی بردمش اونجا یكی از دوستاش را دید كه تا بحال من ندیده بودمش اسمش امید بود. با هم بازی كردن و اخر سر هم زدن تو سر و كله همدیگه.
همون روز هم باران تندی می اومد طاها با دایی هادی بیرون بودن وقتی اومدن طاها خیس شده بود اخه سرش را از شیشه ماشین بیرن اورده بود و شادی می كرد. بعد هم چترش را اوردم و رفت بیرون باران را تماشا كنه. می گفت مامان فاطمه ( دوستش )می اومد زیر چتر من.
دیروز از صبح كه بیدار شد تا عصر هی می گفت مامان بریم خونه مادر . ناهار براش آش رشته درست كردم .وقتی بهش گفتم باشه بریم خوشحال شد و گفت مامان وقتی بهم می گی بریم خونه مادر خیلی خوشحال میشم.
شب بهش گفت یادته رفته بودیم اردو و تو سوار ماشین شارژی شدی ؟ گفت آره می خواستم دزدا را تقدیم كنم .
گفتم چی گفت تقدیم . منظورش تعقیب بود.
دیشب توی تختش دراز كشیده بود و منو صدا زد گفت برای اتاقم ساعت بخرید گفت مگه تو ساعت بلدی گفت اره. بهش گقتم باشه حالا اسباب بازیهات را جمع كن . گفت خودت جمع كن چقدر تنبلی . بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ؟؟؟؟؟؟ راستی امروز یه شاهكاری انجام داده كه باعث درد سر همه شده فردا براتون می نویسم.
سلام
دیروز طاها با بابا ایرج خونه بودن من هم از سر كار رفتم خونه . طاها داشت بازی می كرد . منو دید گفت مامان برو بستنی بخر . ازش پرسیدم از صبح بستنی نخوردی گفت نه بخدا.
با هم رفتیم بستنی خریدیم بعد هم با دوستش بیرون بازی كرد و شب هم رفت حموم. بعد گفت براش چیسب ( چیبس) درست كنم من هم همین كار را كردم.
امروز به خاله سمیه گفته اگر خدای نكرده برای سنا اتفاقی بیفته من خیلی گریه میكنم ، البته عیبی نداره خاله سمیه یه سنای دیگه میخرن. و خاله سمانه هم بهش خندیده.
دیشب بهش گفتم قربون پسر گلم اونم گفت من قربون مامان شلم.
فكر میكنه هر كی بزرگ شه جنسیتش هم عوض میشه گفت من بزرگ شم دختر میشم و موهام بلند میشه.بهش گفتم نه هر كی بزرگ شه قیافش عوض میشه نه دختر یا پسر بودنش .
گفتم تو پسر منی . پرسید تو دختر كی هستی گفتم دختر بابایی . گفت پس دایی هادی و دایی بهرام چرا مامان و بابا ندارن؟ گفتم بابایی و مادر كی هستن . مامان و بابای دایی هستن.خلاصه سوال و جواب های عجیب و غریبی ازم می پرسید.
تا بحث را عوض كردم و تموم كرد.
سلام
دیروز تعطیل بودم و قرار بود از طرف مدرسه فرهان بچه ها را ببرند اردو . بنا بر درخواست مامان فرهان اسم طاها را در این اردو هم نوشته شد و من هم هراه آنها بودم.
دیروز ساعت 8.30 اتوبوس حركت كرد و ساعت 1 ظهر هم برگشتیم . وقتی به شهرك ترافیك رسیدیم قبلش رفتیم پارك و بچه ها بازی كردن . بعد هم رفتیم شهرك و بچه به صف شدن و یكی یكی وارد شدن و سوار ماشین و موتور شارژی شدن . طاها گفت من سوار ماشین جیپ میشم فرهان هم سوار موتور شد . خیلی خوشحال بودن .بعد هم مراسم كیك خوردن بود به مناسبت پایان پیش دبستانی بچه ها.
وقتی برای بچه ها كلاس راهنمایی و رانندگی گذاشته بودن طاها گفت من نمیرم خسته شدم . و شروع كرد به گریه . بیا بریم خونه این چه اردویی هیچ به من مزه نداد. برای اینكه ساكت شه یه حوض بزرگ اونجا بود و بردمش ماهی های توی حوض را نشونش دادم و ساكت شد. گفت اینجا استخره؟ گفتم نه گفت اخه كاشی هاش مثل مال استخره ای كه با بابا میرم.
بعد از بازی و فوتبال پسرا . نزدیك ظهر مراسم تموم شد و سوار اتوبوس شدیم و اومدیم خونه . شب هم خونه مادر بودیم خاله سمانه دلمه درست كرد و طاها با تعجب گفت این چه كوكویی؟
امروز هم بابا ایرج تعطیل بود و با طاها رفتن مغازه دایی و وقتی دایی بهرام به من زنگ زد و گفت به مغازه من زنگ بزن گوشی را طاها جون برداشت و با من حرف زد.
طاها و فرهان در حال رفتن به شهرك ترافیك

سنا و طاها در حال تاب بازی در حیاط خونه مادر

سلام
دیروز با سرویس رفتم خونه و یه كم دیر رسیدم . قبلش رفتم و برای طاها سی دی گارفیلد را خریدم .طاها لباس بیرون پوشیده بود . از خاله سمانه پرسیدم جایی بودید؟ گفت نه طاها لباس پوشیده و با دوستش مصطفی ( همسایه خونه قبلیمون) بازی میكرده.
عصر هم كه خاله سمیه میرفت خونه خودشون طاها هم رفته بود .
وقتی با بابا رفتم دنبالش دیدم توی حیاط خاله نشسته . دلیل اینكه خیلی دوست داره بره خونه خاله اینه كه سنا كوچولو یه سه چرخه داره و طاها میره سوارش میشه از موقعی كه این سه چرخه را دیده دائم میره خونه خاله.راستی دوچرخه اش را هم داده بودیم تعمیر و بابا رفت گرفت.

شب هم با بابا رفتن پیتزا خریدن یه كم كه خورد گفت من ساندویج می خواستم این چیه خریدی . گفتم تو كه پیتزا دوست داشتی . ساندویج بیرون بده تمیز درست نمیكنن . خلاصه قانع شد. وقتی كه شام خورد پلكاش خسته شد و خوابش برد .
فردا به مناسبت روز كارگر تعطیلیم قول دادم ببرمش پارك و حتما این كار را میكنم.به همتون خوش بگذره.
سلام
دوستان خوبم امیدوارم حالتون خوب خوب باشه . من كه حالم خوبه اخه سه رو ز تعطیل بودیم .
سه شنبه كه دوستم زنگ زد و گفت پنج شنبه تعطیله خیلی خوشحال شدم. پیش طاها جون بودیم یه روز هم رفتیم باغ عمو حبیب و ناهار اونجا بودیم . روز قبلش هم رفتیم كوه . من و سنا و طاها و بابا ایرج و خاله سمانه . خیلی خوش گذشت.
راستی بابا ایرج دوچرخه طاها را تعمیر كرد و لاستیكش را عوض كرد . این سه روز كه هم من تعطیل بودم و هم بابا ایرج حسابی به طاها رسیدگی كردم . هرچی می گفت به حرفش گوش می دادم . یه روز هم خانم همسایه لباس اورده بود و طاها جونه رفته بود اونجا و 2 تا تی شرت سبز و سفید برای خودش برداشته بود البته به حساب من.
دیروز هم اصرار داشت با بیلش بره بیرون و چاله بكنه ولی بابا بهش اجازه نداد. وقتی كسی اذیتش میكنه منو صدا میزنه و گریه می كنه . بهش گفتم از خودت دفاع كن . دیروز یه دختر كوچولو تو كوچه اذیتش كرد و طاها هم دنباله دختره كرد و گفت من از خودم دفاع كردم.
سلام
دیروز بعد از كار با خاله سمیه رفتیم بیرون و قرار بود نتیجه ازمایش سنا را به دكتر نشون بده . خوشبختانه خوب بود . بعد از خرید رفتیم خونه . طاها داشت بازی میكرد طبق معمول تا منو دید اومد جلو و گفت مامان چی خریدی خاله برای بچه ها خوراكی خریده بود. بعد هم رفتیم خونه خودمان از كنا ر نانوایی رد شدیم طاها گفت نون بربری بخریم . بعد هم گفت بابا من میخوام رانندگی كنم و روی پای بابا نشست . ولی چه رانندگی حواسش همه جا بود. جز رانندگی .
عصر هم با دوستاش بازی كرد و از توی گلها و سبزه های كوچه كفشدوزك پیدا می كردن و دوستش مهسا اونا را روی دست طاها می ذاشت .بهش گفتم اونا سم دارن. طاها هم جیغ زد و پرتشون كرد پائین.گقت مامان چرا كفشدوزك سم داره. گفتم وسیله دفاعی خودشه تا كسی اذیتش نكنه.
اتفاقا دیروز چند تا كفشدوزك كوچولو خریدم و به یخچال چسبوندم طاها می گفت اینا همون كفشدوزكای بیرونن.
راستی چند روزه وقتی دستشویی میره خودشو میشوره دیگه به من كاری نداره . خیلی خوشحال بود و گفت دیگه میتونم مدرسه برم.
فردا شهادت بانوی گرامی اسلام است و ما تعطیلیم . ضمن تسلیت گویی و التماس دعا امیدوارم روز خوبی برای همه باشه.
سلام
دیروز كه رسیدم خونه طاها جون دم در خونه مادر ایستاده بود و به جوجه پسر همسایه نگاه میكرد تا منو دید فوری اومد بعد باهم رفتیم ارایشگاه خاله و موهاش را كوتاه كرد و كلی گریه كه گوشام را قیچی نكنید.
بعد هم با بابا ایرج رفتن بیرون و گشتی زدن. شب هم رفت یه دوش گرفت وقتی لباساشو تنش می كردم گفت لباسای دوماد را بپوش . كلی بهش خندیدم.و بوسش كردم. شب به باباش گفت فردا برام پیتزا با سس بخر .

