درباره وبلاگ:


آرشیو:


آخرین پستها :


نویسندگان:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

شامپو شرك

نوشته شده توسط:مامان محمد طاها
پنجشنبه 4 اسفند 1390-12:23 ب.ظ

سلام

دیروز مادر و خاله سمیه با طاها اومدن فروشگاه . طاها جون یه چرخ برداشت و از هر خوراكی كه خوشش می اومد برای خودش و سنا بر می داشت تازه به مادر می گقت چیزای به درد نخور برندار. برای ماشین بابا هم یه بسته دستمال كاغذی برداشت .

عصر هم رفتیم خونمون وقتی از ماشین پیاده شدیم مادر و خاله رفتن طاها گفت ما هم بریم خونه مادر .

خوراكی هاش را خورد یه كم هم برای بابا ایرج بیسكویت نگه داشت و بابا كه اومد بهش داد راستی یه شامپو شرك هم برداشت و اصرار داشت دیشب بره حموم . چون شب قبلش رفته بود من هم گفتم نه. و با شامپوش بازی میكرد خیلی خوشحال بود شامپو داستان اسباب بازی ها را هم داشت

شب براش ماكارانی درست كردم ولی چون سیر بود فقط سیب زمینی هاش را خورد . صبح هم كه بردیمش خونه مادر روی صندلی عقب نشسته خواب بود وقتی من پیاده شدم به من نگه كرد و با نگاهش منو دنبال می كردو خیلی دلم سوخت كه حتی پنج شنبه ها هم پیشش نیستم.



تاریخ آخرین ویرایش:- -

یادر اوری به مادر ......

نوشته شده توسط:مامان محمد طاها
چهارشنبه 3 اسفند 1390-10:44 ق.ظ

سلام

از شركت كه رفتم خونه زنگ زدم خاله سمانه طاها را بیاره فروشگاه . ولی چون خاله لباسای طاها را پیدا نكرده بود و مادر هم خونه نبود نیامدن.

برای سنا و طاها بستنی خریدم . خانم همسایه اومده بود خونه مادر . به طاها خرما دادم كه بخوره ولی اون خرماهاش را داد به خانم همسایه .طاها هم رفته بود كنار اون و عكسای تو موبایلم را بهش نشنون می داد . بعد هم موسیقی گذاشتن و بازی كردن.

عصر هم مانتوی پرستو را پوشیده بود و شال هم سرش كرده بود .و كلی شوق می كرد.بعد هم رفتیم خونمون قبل شام طاها رفت حموم و بعد هم به خودش عطر زد صبح كه می خواستم بیارمش خونه مادر لباسهاش كلی بوی عطر می داد و من و بابا ایرج بهش خندیدیم.

امروز مادر می خواسته طاها را ببره حموم ولی گفته بود دیشب رفته بودم. صبح هم كه بیدار شده قرصای بابائی را بهش میده تا بخوره . حتی به مادر می گه قرصای بابائی را بهش دادی؟



تاریخ آخرین ویرایش:- -

چرا كسی نیست كه با هاش بازی كنم

نوشته شده توسط:مامان محمد طاها
سه شنبه 2 اسفند 1390-12:11 ب.ظ

سلام

قول داده بودم برای طاها یه اژدها بخرم ولی دیروز هر مغازه اسباب فروشی كه سر زدم نداشتن .رسیدم خونه طاها گفت مامان اژدها نخریدی گفتم پیدا نكردم ولی برات خوراكی خریدم . چیزی نگفت . عصر هم كه رفتیم نمی اومد می گفت دو تا بازی كنم بابا بیاد بعدا بریم خونه . راضیش كردم بریم . شب هم دفتر نقاش اش را اورد و نقاشی كشید و یه شعر هم از تلویزیون یاد گرفته بود می خوند.

امروز صبح هم بهش زنگ زدم گریه می كرد چرا كسی با من بازی نمیكنه/



تاریخ آخرین ویرایش:- -

مامان اژدها بخر

نوشته شده توسط:مامان محمد طاها
دوشنبه 1 اسفند 1390-02:24 ب.ظ

سلام

دیروز برای طاها جون سی دی عمو پورنگ را خریدم وقتی رسیدم خونه فرهان هم اونجا بود و با هم بازی می كردن سی دی را بهشون دادم ولی از نجائیكه این دی وی دی بود و سی دی مادر نشان نمیداد.

بعد هم با فرهان برای خودشان خونه ساختن و صدای مادر را دراوردن.

فرهان یه مار پلاستیكی داشت و اونا از طاها گرفت و پسرم گریه كرد .كه مار می خواد منم بهش گفت برات یه اژدها میخرم تا از دهنش اتیش در اید.

وقتی بابا اومد خاله سمیه را برد خونشون طاها و فرهان هم سوار ماشین شدن.موقع برگشتن طاها خورده بود زمین و پاش یه ذره زخم شد.و حسابی گریه كرد منو ببرید دكتر یا پماد بزنید .

دایی بهرام هم برای طاها و فرهان بستنی خریده بود و خوردن .شب هم رفتیم خونمون طاها گفت مامان شیر می خوام بابا رفت براش شیر گرفت یه ذره خورد و خوابش برد . امروز كه بهش زنگ زدم گفت اژدها خریدی ؟

بعد هم گفت خودكارم را خونه مادر جا گذاشتم.

 



تاریخ آخرین ویرایش:- -

سنا منو اذیت میكنه

نوشته شده توسط:مامان محمد طاها
یکشنبه 30 بهمن 1390-02:31 ب.ظ

سلام

وقتی رسیدم خونه برای طاها و سنا بستنی خریدم طاها بستنی خودش را خورد و مال سنا را هم گرفت خورد.

سنا اروم نگاهش كرد و هیچی نگفت . شب هم بابا اومد دنبالمان رفتیم خونه قرار بود بریم جشن نامزدی . طاها خیلی خوشحال بود ولی وقتی رسیدیم خونه خوابش برد ما هم نرفتیم. 

موقع شام اب را توی لیوان ریخت ماست هم روش ریخت و یه ذره برنج هم ریخت نمیدونم چی درست كرده بود .

امروز صبح كه بهش زنگ زده گفت می خوام با دوستت حرف بزنم . منم گوشی را به یكی دیگه دادم حرفش كه تموم شد گفت چرا گوشی را به این دوستت دادی ؟

وقتی خسته میشه میگه سنا منو اذیت میكنه و موهام را میكشه . بهش گفت عیبی نداره اون تو را دوست داره



تاریخ آخرین ویرایش:- -

قربان دستای مامانم..........

نوشته شده توسط:مامان محمد طاها
شنبه 29 بهمن 1390-10:52 ق.ظ

سلام

دیروز و روز قبل خونه بودم .پنج شنبه صبح رفتم بانك طاها جون اولش گفت مامان منو را هم ببر بعد گفت اسباب بازیهام را بیار خونه مادر من با سنا بازی كنم من نمی ایم بانك.

دیروز بعد از ظهر هم برای خودش نون و خامه اورده بود و می خورد بعد هم سفره جمع كردو جارو و خاك انداز اورد و جارو زد من هم خواب بودم ولی زیر چشمی مراقب كاراش بودم. می گفت مامان كمكت می كنم تا خسته نشی.براش دفتر نقاشی بن تن خریدم و نقاشی كشید .خیلی خوشحال شد و گفت ببینید مامان چی خریده و پوز می داد.

پنج شنبه شب  یاسین پسر دایی مهدی (داداش یاسر) اومدن خونه مادر و طاها میرفت و هی بوسش میكرد گفت مامان ماشاء اله چه تپله .

دیروز هم قربان صدقه من میرفت . قربون دستای مامانم و........

 



تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 1 اسفند 1390 02:35 ب.ظ

الهی شكر

نوشته شده توسط:مامان محمد طاها
سه شنبه 25 بهمن 1390-11:26 ق.ظ

سلام

دیروز رسیدم خونه خیلی خسته بودم طاها و سنا اومدن جلو .طاها گفت سلام مامان و منو بوسید منم یه شكلات داشتم  بهش دادم و با سنا نصف كرد و خوردن .  بعد هم رفتیم روضه خونه همسایه مادر ادنجا مصطفی را دید دوست قدیمی اش را و خیلی خوشحال شد تو روضه بهش نون و سبزی دادن وقتی رسیدیم خونه گفت مامان نفصش (نصف )كن و یه تیكه به بابایی داد .شب هم رفتیم خونه خاله سمانه اخه قراره ماشینمون را بفروشیم و صبح طاها جون سردش می شد كه بیاییم خونه مادر.

دیشب كه خونه خاله بودیم شوهر خاله سمانه رفت بیرون چیزی بخره به طاها جون گفت الگه چیزی می خوایی بگو گفت بستنی بخر وقتی برگشت یادش رفت بستنی بخره . قبلش طاها می گفت چرا عمو نیامد شاید جایی مونده . اخه پسرم منتظربستنی بود. وقتی شام خورد گفت الهی شكر دستت درد نكنه.

دیروز توی دفتر نقاشی اش عكس منو و بابا ایرج و خودش را كشیده بود خیلی قشنگ بود.راستی به مادر گفته بود ما می خواییم ماشینمون را بفروشیم و یه مدل بالاتر بخریم . شب هم كه می رفتیم خونه خاله سمانه فكرد كرد ماشین خریدیم تو كوچه دنبال ماشین میگشت و می گفت كدوم ماشین مال ماست .

یه پیچ كوچولو از زمین پیدا كرد و گفت خاله سمیه اینو بگیر تا دخترت توی دهنش نذاره . خاله هم گفت افرین.



تاریخ آخرین ویرایش:- -

كمك به مامان

نوشته شده توسط:مامان محمد طاها
یکشنبه 23 بهمن 1390-02:05 ب.ظ

سلام

دیروز و روز قبل تعطیل بودم و با طاها جون كلی كیف كردیم . گاهی هم یه سر می رفتیم خونه مادر دیروز كه رفتیم ساعت دیواری خونه مادر باطری نداشت طاها 900 تومان داشت و با 200تومانش رفت باطری خرید و گفت به نظرت خوراكی چی بخرم و هر كی می اومد می گفت پول می خواهید من دارم بعد هم گفت مامان من همه پولامو خرج كردم . چكار كنم.

دیروز می گفت مامان بریم همدان گفتم چرا بریم گفت اخه می خوام اونجا با فاطمه بازی كنم . اینجا هیچ كس نیست من بازی كنم بریم خونه فرهان تا با عرفان بازی كنم من دوستش دارم .

این دو روز به من كمك میكرد گفت مامان اگه دستت درد می كنه برات بمالم . می خواهی كمكت كنم تا خسته نشی؟

موقع شام هم می رفت و ترشی می اورد می گفت انتخاب ترشی با منه. راستی یه لیست برداشته بود و چیزایی كه برای خونه لازم بود را می نوشت . شامپو. سبزی . نون و......



تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 23 بهمن 1390 02:14 ب.ظ

نقاشی طاها

نوشته شده توسط:مامان محمد طاها
چهارشنبه 19 بهمن 1390-09:30 ق.ظ

سلام

دیروز بابائی از بیمارستان مرخص شد .  طاها برای بابائی گل اورده بود و بهش داد .من هم رفتم قنادی و برای بابائی و طاها جون پسته خریدم و یه جعبه سك سك ( پوپك) برای طاها خریدم . وقتی رسیدم خونه طاها خواب بود و سنا داشت تند و تند اونو بوس میكرد وقتی بیدار شد خیلی خوشحال شد جعبه را بهش دادم و لی از شانس پسرم از توش یه كیف دخترونه و تل در اومد .

عصر هم رفتیم خونه گفت مامان من ساندویچ می خوام براش نون ساندویچی خریدم بعد هم رفتیم مرغ فروشی مرغ خریدم و براش ساندویچ مرغ درست كردم.خورد و گفت خوشمزه اس دستت درد نكنه.

وقتی بردمش دستشویی گفت مامان نزدیك بود بیفتم گفتم الهی بمیرم گفت خدا نكنه.

شب هم دفترنقاشی اش را اورد و كلی نقاشی های قشنگ كشید خورشید،. گربه، نردبان كه خیلی هم درست و شبیه خودشان كشیده بود و با قیجی اونا را برید و من به اتاقش چسبوندم.

بعد هم یه تكه كاغذ برید و با مداد روش چیزی نوشت گفت بفرمائید نجمه جعفری و ایرج جعفری.مثلا اسم ما را نوشته .

با اینكه شام خورده بود گفت گرسنم براش پسته اوردم خورد گفت بیسكویت میخوام یه بیسكویت برداشت و خورد خیلی له اش كرده بود ولی خورد و خوابید. صبح هم بیدار شد گفت بیسكویتم كو گفتم خوردی تمام شد توی ماشین چند تا دونه بهش پسته دادم.



تاریخ آخرین ویرایش:- -

عیادت از بابائی

نوشته شده توسط:مامان محمد طاها
دوشنبه 17 بهمن 1390-10:09 ق.ظ

سلام

دیروز از سر كار رفتم بیمارستان و به بابائی سر زدم مادر و خاله سمانه و دایی هم اونجا بودم . وقتی برگشتیم رفتیم خونه .طاها و سنا بازی میكردن برای اونا خوراكی خریدم  ولی نخوردن خاله سمیه گفت از صبح تا حالا 10تا خوراكی خوردن.طاها جون جند تا گل رز توی گلدون گذاشته بود و گفت مامان من اینا را برای تو اوردم .

شب هم با بابا ایرج رفتیم بیمارستان پیش بابائی . قبل از رفتن برای مادر ساندویج خریدیم  ( مادر پیش بابائی بود)ا ز اون ساندویج متری ها طاها گفت بابا برای من هم بخر .

طاها جون سه تا گل رز هم دستش بود و برای بابائی برد . وقتی برگشتیم گفت مامان بابائی تا كی باید تو بیمارستان بمونه من دلم براش تنگ می شه .بعد هم گفت یادم رفت به مادر بگم سنا خونشون را كثیف كرده و اشغال ریخته. شب هم یاسر جون اومد خونه مادر و با هم اونجا خوابیدیم طاها با یاسر بازی می كرد و از سر و كله هم بالا می رفتند. برای اونا تعریف كرد ما ساندویج متری خوردیم.



تاریخ آخرین ویرایش:- -

بابایی می خوای بریم مشهد..

نوشته شده توسط:مامان محمد طاها
پنجشنبه 13 بهمن 1390-10:00 ق.ظ

سلام

دیروز كه باران شدید می بارید رسیدم خونه طاها گفت مامان چی خریدی ؟ منم چیزی براش نخریده بودم و به خاله سمانه گفت ببرو براش چیزی بخر.

شب هم اونجا موندیم اخه بابایی مریض بود و قرار شد صبح برن بیمارستان . طاها رفته بود بابایی را می بوسید و گفت بابایی می خوایی بریم مشهد تا خدا شفات بده. عزیزم به همه چیز اعتقاد داره.

وقتی باران شدید بود طاها گفت بابایی چه باران شهیدی می اید گفتم حالا چه كار كنیم طاها هم گفت بهتر اینه كه شب خونه مادر بخوابیم وقتی گفتم باشه خیلی خوشحال شد و گفت عزیز طلا خوشگل بلا بیا بوست كنم. از قضا سنا هم اونجا بود و كلی با هم بازی كردن .سب كه بابا ایرج اومد براش بستنی حاجی بابا خریده بود و طاها خوشش می اید و یه عالمه بستنی خوردوقتی سیر شد شام دیر خورد .براش شام اوردم خودش خورده بود و بشقابش را برد تو اشپز خونه و زیر سفره ای را هم جمع كرده بود . خیلی خوشحال شدم پسر كم كم داره بزرگ میشه و كمك می كنه.



تاریخ آخرین ویرایش:- -

مامان شام فردا چیه؟

نوشته شده توسط:مامان محمد طاها
سه شنبه 11 بهمن 1390-10:38 ق.ظ

سلام

طاها جون دیروز بعد از ظهر خوابیده بود و به همین خاطر دیشب دیر خوابید.

عصر كه رفتیم خونه گفت بریم مغازه و بستنی خواست ولی براش شیر خریدم قهر كرد و از مغازه رفت بیرون . من هم گفتم شیر را به سنا میدم تا بخوره . فورا ازم گرفت خورد.

 توی اشپز خونه بودم و گفت چرا شما زا پلیشتن ( پلی استی شین) فرهان برام نمی خرید تا بازی كنم گفتم وقتی بزرگ شدی برات كامپیوتر می خریم.  دیشب براش ماكارانی درست كردم شبیه زنگوله بود خیلی خوشحال شدگفت مامان شام فردا چیه ؟ گفتم چی دوست داری گفت ماكارانی .

موقعی كه می خواستیم بخوابیم طاها جون از انجائیكه بعد از ظهر خوابیده بود خوابش نمی برد و دیر خوابید .



تاریخ آخرین ویرایش:- -

باد شدید

نوشته شده توسط:مامان محمد طاها
یکشنبه 9 بهمن 1390-11:11 ق.ظ

سلام

دیروز برای دخترك و پسرك ( سناو طاها جون) دنت خریدم طاها خیلی خوشش اومد و گفت چقدر خوشمزه است.امروز هم باید بخرم . وقتی دنت خودش را خورد مال سنا را گرفت و خورد. سنا خواب بود بیدار كه شد گریه می كرد آخه گفتم كه دستش سوخته بود .و یه كم ورم داشت با مامانش بردیمش دكتر طاها بهش می گفت سنا گریه نكن می خوان ببرنت بیرون بعد هم گفت الكی میگم كه گریه نكنه داره میره دكتر.

با یه دستمال چشماش را بسته بود و می گفت وقتی به بخاری نزدیكش دم تو تق و تق كن كه نرم جلو .

عصر كه رفتیم خونه باد شدیدی می اومد و خاك هم بلند شد طاها زیر چادر من قایم شد و گفت مامان چه باد شهیدی ( شدیدی) می اید. می گفت بیا بریم اسمون گفت با چی ؟ گفت سوار پروانه ها شویم.

جمعه كه می رفتیم خونه مادر یه مینی بوس كنار خیابان پارك پود طاها تا اون دید گفت مامان بیا بریم مشهد.

وقتی رسیدیم خونه مشغول پختن شام بودم طاها جون كنار تلویزیون خوابید و ساعت ده بیدار شد و شام خورد و كلی اذیت كرد.



تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 9 بهمن 1390 11:24 ق.ظ

یكروز با طاها

نوشته شده توسط:مامان محمد طاها
شنبه 8 بهمن 1390-11:44 ق.ظ

 

سلام

دیروز جمعه بود و من و طاها خونه بودیم .نهار هم مادر گفت بریم خونه اونا. عصر هم رفتیم خونه دایی مهدی و به نی نی اونا سر زدیم.

بعد هم بابا ایرج اومد و طاها و پرستو رفتن سوار ماشیم شدن و بازی می كردن.دیشب هم خونه مادر خوابیدیم و طاها خیلی خوشحال شد اخه خیلی وقت بود خونه اونا نموده بودیم.

راستی این هم عكس طاها و فاطمه در همدان است یك روز برفی كه طاها و فاطمه كلی بازی كردن .

طاها و فاطمه تو حیاط خونه آقا بازی می كنن

طاها

 

طاها



تاریخ آخرین ویرایش:- -

این غذای كیه؟

نوشته شده توسط:مامان محمد طاها
پنجشنبه 6 بهمن 1390-02:22 ب.ظ

سلام

دیروز رفتم برای طاها جون پسته خریدم وقتی رسیدم خونه مادر ، سنا هم خواب بود طاها گفت دست سنا سوخته . به بخاری خورده . سنا كه بیدار شد دیدم دستش بد جوری سوخته .

بعد هم پرستو اومد و با هم بازی كردن دوست نداشت بریم خونمون می گفت لباسات را عوض كن و همین جا بمونیم.

راضیش كردیم رفتیم خونمون خاله سمانه گفت بیان خونه ما . ولی بابا ایرج قبول نكرد طاها هم زد زیر گریه و گفت بریم اونجا یا خاله بیاد خونه ما.

شب براش گردو و بادام و فندق اوردم   شكست و خورد. بعد و با پوست اونا بازی میكرد و می ریخت تو ماشینش و خالی میكرد . موقع شام گفت مامان شام چی درست كردی ؟گفتم ماكارانی خوشحال شد و به من كمك كرد تا سفره را پهن كردیم . برای هر غذایی هم سس تند را میاره سر سفره میذاره.

وقتی غذا میخوره می پرسه مامان این غذای كیه (منظورش غذای نذری) می گه این غذای امام حسینه؟ یا خدا

راستی در سفرمان چند تا عكس از روز برفی گرفتم كه انشاءاله شنبه در وبلاگ طاها جون می ذارم.

 



تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 6 بهمن 1390 02:32 ب.ظ



  • تعداد کل صفحات:8 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...